رشيد الدين فضل الله همدانى
81
جامع التواريخ ( تاريخ اغوز ) ( فارسى )
هم پدر خود بغرا خان « 1 » را دوست دارد ، اگر او را بكشم نپسندد . به خدمت مبادرت و مساعدت نمايم و او را دريابم ، اگر اجازت يابم باز گردم و پدرش را هلاك كنم . به تعجيل تمام بر عقب او برفت . سحرگاهى به دو نزديك رسيد . قورىتكين « 2 » آواز پى اسپ شنيد . سياه را گفت : نگاه كن تا كيست كه بر عقب ما مىآيد ؟ گفت : لشكرى بر عقب ما مىآيد . پرسيد كه مقدّم لشكر چگونه است ؟ گفت سوارى بر اسپى بور نشسته و مقودى سياه بر سينهء اسپ بسته . قورىتكين گفت : انتليق سارى قيلباش « 3 » است ، يعنى عهد كرده من . اگر چنان كه برادران من مىبودند ، اسپان سياه و مقودى سپيد داشتندى . چون به هم رسيدند ، از اسپان فرود آمدند و دست و پاى قورىتكين ببوسيدند و گريهها كرد . قورىتكين گفت : اى يار وفادار ! بر من حقوق فراوان ثابت گردانيدى و به جاى برادران تو آمدى . باز گرد و خانه و فرزندان [ خود ] را نگاهدار كه من بر پاكى خود آگاهم . مىدانم كه بسلامت بازآيم ، و اگر حال ديگرگون بود . تو دانى با خانه و فرزندان من . انتليق سارى قيلباش بگريست و گفت : باز نگردم و در نيك و بد با تو موافقت نمايم . از آنجا روانه شدند . چون امتداد طول طريق منطوى شد ، بعد از دو ماه ناگاه سه درخت پيدا شدند . انتليق گفت : از اين سهگانه روى به كدام آورم . گفت به درخت ميانه ، يعنى چون پسر ميانهام . در اثناى آن سه قوچ كوهى ظاهر شدند . انتليق اسپ بدوانيد تمام پيش اژدرها آمد . چون نگاه كرد ، قورى تكين را بر سرچشمه ديد خفته و اژدها بر سينهء او مىرفت . ترسيد و تيغ تيز بركشيد خواست كه بر اژدرها زند . اژدرها پرسيد كه چه مىكنى ، او پادشاه است ، او را بىگناه بدين حال زار گردانيدهايد و من مىانديشم كه تو او را زخم خواهى زدن . اژدرها گفت كه هيچ انديشه مكن كه او از گناه پاك است ؛ و زبان بر هر دو چشم قورىتكين بكشيد ، در حال بينا شد . از آنجا بسلامت
--> ( 1 ) . Buqr - H n ( 2 ) . Quri - Tekin ( 3 ) . Antliq S riqilbas